نبرد خونین کربلا

امام حسین(ع) و حوادث تاسوعا و عاشورا


مقالات - ائمه اطهار

حجت الاسلام والمسلمین علی جدید بناب

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

1. امام حسین(ع) در دامن وحی

بنابر قول مشهور امام حسین(ع) در روز عاشورا 57سال داشت، مدت 7سال آن را در دوران حساس کودکی در منزل وحی و در دامن پیامبر(ص) گذرانده بود. پیامبر(ص)، امام حسین(ع) را چون جان شیرین دوست می داشت و روی سینه خود قرار می داد و به او حرارت و گرمی می بخشید.

هر موقع حضرت پیامبر(ص)، امام حسین(ع) را می دید، حالت سرور و خوشحالی به او دست می داد، ولی چیزی نمی گذشت که یک پیک وحی می آمد پرده آینده را بالا می زد و صحنه غم انگیز کربلا را به نمایش می گذاشت؛ پیامبر(ص) فرزند دلبندش را در حال نماز در آغوش و همین که به رکوع و سجود می رفت، او را به زمین می نهاد دوباره به هنگام قیام او را با خود بلند می نمود. او تازه زبان باز کرده بود کنار جدش ایستاده بود که همراه او نماز بخواند. امام حسین(ع) در هفتمین بار به زبان آمد و آن را ادا کرد، این سنت از کودکی حسین(ع) به یادگار مانده است

 

پیامبر(ص) در 8سالگی امام حسین(ع) بود که در بستر آخرین بیماری خویش قرار گرفت. در این روزهای بیماری، همه روزه می خواست حسین(ع) را برایش بیاورند. در آخرین روز عمر خود که تب شدیدی پیامبر(ص) را فرا گرفته بود، حسین(ع) ناگهان کنار بستر پیامبر(ص) دیده شد، چون پیامبر(ص) به حال بیهوشی بود حاضران خواستند حسین(ع) را از بالین او دور کنند، ولی او حاضر نشد و خیره خیره جدش را که در آتش تب می سوخت نگاه می کرد، ناگهان چشمانش را گشود و بی اختیار گفت: "حسین منی و انا من حسین" (حسین از من و من از اویم) حسین(ع) خود را در آغوش پیامبر انداخت و پیامبر در حالی که او را سخت در میان بازوهای خود می فشرد و می لرزید باز همان جمله را که بارها درباره او فرموده بود بازگو کرد "تقتله امتی من بعدی" این نازنین مرا امت من می­کشد.

مصیتی که بعد از رحلت پیامبر(ص) از بابت مادرش به او رسید دفن مادر بود که شبانه انجام شد، سن او در این ایام بیش از 8سال نبود که گفتار شکوائیه دلخراش پدر را در شب دفن مادر به خاطر سپرد و خطبه فدک را هم که از مادرش به جا مانده، خواهر همرزمش حضرت زینب که 6ساله بود در دفتر زمانه به ثبت رساند

امام حسین(ع) تا 36سالگی در کنار پدر بود و درس آزادگی، شهامت، شجاعت و ... از مکتب پدر آموخت و قسمتی از زندگی خویش را با برادرش امام حسن مجتبی(ع) که بار سنگین ولایت امت بر دوش برادرش بود در این مدت همراه و پشتیبان برادرش بود و در سال 50 که امام مجتبی(ع) به شهادت رسید مسئولیتها به دوش امام حسین(ع) افتاد.

 

 

2. نخستین خطبه امام حسین(ع)

حسین(ع) ایستاد و تکیه بر شمشیر خود داد و با صدای بلند فرمود:

شما را به خدا سوگند می دهم آیا مرا می شناسید؟ گفتند: آری تو فرزند پیغمبر خدا و سبط او هستی. گفت: شما را به خدا سوگند می دهم آیا مرا می شناسید که جد من رسول خداست؟ گفتند: آری به خدا قسم. فرمود: شما را به خدا قسم می دهم آیا می دانید که پدر من علی بن ابیطالب است؟ گفتند: آری به خدا قسم.   فرمود: شما را به خدا قسم می دهم آیا می دانید که جده من خدیجه بنت خویلد است و او نخستین زنی است که اسلام آورد؟  گفتند: آری به خدا قسم.  گفت: شما را به خدا قسم می دهم آیا می دانید حمزه سیدالشهدا عموی پدر من است؟  گفتند: آری به خدا قسم.  فرمود: شمارا به خدا قسم می دهم آیا می دانید جعفر طیار عموی من است؟ گفتند: آری به خدا قسم.  گفت: شما را به خدا قسم می دهم آیا میدانید که این عمامه پیغمبر است که بر سر من است؟   گفتند: آری به خدا قسم. گفت: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید علی(ع) نخستین کسی بود که اسلام اختیار کرد و او از همه مردم عالم تر و بردبارتر و مولای هر مرد و زن مسلمان است؟  گفتند: آری به خدا قسم.   فرمود: پس با این همه امتیازات و خصوصیات، برای چه ریختن خون مرا حلال می دانید؟ در صورتی که پدرم ساقی حوض کوثر است و لوای حمد روز قیامت در دست اوست.  گفتند: ما همه این مطالب را میدانیم ولی دست از تو برنمی داریم تا با لب تشنه مرگ را بچشی.

چون امام حسین(ع) این خطبه را به پایان رسانید، دختران او و خواهرش زینب آن را شنیدند و گریستند و سیلی به صورت زدند و صدای گریه از آنان برخاست.

امام حسین(ع) برادرش عباس و فرزندش علی را به سوی آنان فرستاد و فرمود: زنها را ساکت کنید، زیرا به جان خودم قسم پس از این فراوان خواهند گریست.

نامه عبیدالله بن زیاد به عمر بن سعد رسید. در آن نامه او را تحریض نموده بود که جنگ را زود شروع کند و به پایان رساند و آن را به تاخیر اندازد. در این هنگام لشکر سوار بر مرکب به سوی خیمه های حسین(ع) پیش رفتند.

 

 

3. امان خواهی برای عباس(ع) و برادرانش

شمر نزدیک خیمه ها آمد و فریاد زد: کجا هستند عبدالله و جعفر و عباس و عثمان پسران خواهر من؟ امام حسین(ع) فرمود: جواب شمر را هر چند فاسق است بگویید زیرا دایی شماست.   عباس و برادرانش گفتند: چه می گویی؟  گفت: ای خواهر زاده های من شما در امان هستید و خود را با برادرتان حسین به کشتن ندهید و از امبرالمؤمنین یزید، اطاعت کنید.

 عباس(ع) فرمود: دستت بریده باد چه امان زشت و بدی برای ما آورده ای؟ ای دشمن خدا آیا می گویی دست از یاری برادر خود حسین، فرزند فاطمه برداریم و اطاعت یزید و فرزندان لعینان را به عهده بگیریم؟  شمر غضبناک به سوی سپاه خود بازگشت.

 

4. آخرین شب

شب فرا رسید. امام حسین(ع) اصحاب خود را جمع نمود و حمد و ثنای خدا را به جای آورد. سپس رو به آنان کرد و فرمود:

من هیچ اصحابی را صالح تر از اصحاب خود، و هیچ اهل بیتی را نیکوتر و برتر از اهل بیت خویش، نمی دانم. خدواند همه شما را جزای خیر دهد اینک شب است و تاریکی آن، شما را در آغوش گرفته است. شما هم آن را برای خود مانند شتر راهواری قرار دهید، هر یک از شما یکی از فرزندان اهل بیت مرا بگیرید و در این تاریکی شب پراکنده شوید و مرا با این لشکر به حال خود بگذارید. زیرا آنان به جز من شخص دیگری را نمی خواهند.

برادران و فرزندان حسین(ع) و پسران عبدالله جعفر گفتند: برای چه تو را بگذاریم و برویم؟ آیا برای این که بعد از تو زنده بمانیم؟ خدا هرگز چنین روزی را قسمت ما نکند.

این سخن را نخست عباس بن علی(ع) گفت و سایرین او را متابعت کردند. سپس امام حسین(ع) رو به سوی فرزندان عقیل کرد و فرمود: شهادت مسلم از طرف شما کافی است من به شما اذن دادم که بروید.

 

در روایت دیگری آمده است که در آن هنگام برادران و تمام اهل بیت حسین(ع) آغاز سخن نمودند و گفتند: ای پسر پیغمبر مردم به ما چه می گویند و ما به آنان چه جوابی بدهیم؟ آیا بگوییم که مولا و بزرگ و پسر پیغمبر خود را تنها گذاشتیم و در یاری او تیری به سوی دشمن پرتاب نکردیم و نیزه ای را به کار نگرفتیم و شمشیری نزدیم؟ نه به خدا قسم، از تو دور نمی شویم و با جان خود تو را نگهداری می کنیم تا در راه تو کشته شویم و مانند تو به شهادت نایل گردیم. خداوند چهره زندگی را بعد از تو زشت گرداند.

سپس مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: ای پسر پیغمبر آیا ما تو را تنها بگذاریم و برویم، در صورتی که این همه دشمن تو را احاطه کرده است؟ نه به خدا قسم چنین عملی امکان پذیر نیست و خداوند زندگی بعد از تو را نصیب من نگرداند، من می جنگم تا نیزة خود را در سینه دشمنانت بشکنم و شمشیر خود را که در دست دارم بر آنان فرود آورم. و اگر هیچ گونه وسیله ای نداشته باشم با سنگ مبارزه می کنم و از تو دور نمی شوم تا با تو بمیرم.

پس از او سعید بن عبدالله حنفی برخاست و گفت: نه به خدا قسم ای پسر پیغمبر! ما تو را تنها نمی گذاریم تا خدا گواه باشد که ما وصیت پیغمبرش محمد(ص) را دربارة تو حفظ کرده ایم، و اگر بدانم که در راه تو کشته می شوم و سپس زنده می شوم و پس از آن زنده زنده می سوزم و بدانم که هفتاد مرتبه با من چنین می شود، از تو دور نمی شوم تا قبل از تو مرگ خویش را ببینم. چگونه در راه تو جانبازی نکنم؟ در صورتی که کشته شدن یک مرتبه بیش نیست و بعد از آن به عزت و سعادت جاودانی خواهم رسید.

پس از آن زهیر بن قین برخاست و گفت: به خدا قسم ای پسر پیغمبر! دوست داشتم هزار بار کشته و باز زنده شوم و خداوند تو و برادران و اهل بیت تو را زنده بدارد.

روایت شده است که آن شب را امام حسین(ع) و یارانش تا صبح در فضایی از معنویت و عرفان گذرانیدند. زمزمه مناجات و تضرع آنان شنیده می شد. عده ای در حال رکوع و جمعی در حال سجود و دسته ای ایستاده به عبادت مشغول بودند. در آن شب سی و دو نفر از لشکر عمر بن سعد خارج شده و به لشکر امام حسین(ع) پیوستند.

 

 5. صبح سرنوشت ساز در کربلا

شب مهلت به پایان رسید و صبح سرنوشت ساز عاشورا از افق سرزد. امام حسین(ع) پس از نماز صبح، سپاه به ظاهر کوچک 72نفری خود را در جلو خیمه ها به صف کرد، این سپاه از 32 اسب سوار و 40پیاده نظام تشکیل می یافت. افراد این سپاه کوچک از لحاظ سنی هم ترکیب خاصی داشت از پیرمرد 70ساله تا کودک دوازده ساله در آن وجود داشتند امام فرماندهان سپاه خود را تعیین کرد. زهیر بن القین به فرماندهی جناح راست و حبیب بن مظاهر به فرماندهی جناح چپ برگزیده شدند و پرچم جنگ به سردار رشید اسلام »عباس بن علی» تحویل داده شد و خودش در قلب لشکر ایستاد، دسته های نی و هیزم را که از شب آماده کرده بودند در خندق سرتاسری پشت خیمه ها برافروختند. از آن سو عمر بن سعد نیز لشکر خود را بیاراست و فرماندهان سپاه را تعیین کرد و در مقابل امام(ع) ایستاد و آماده جنگ شد. امام سجاد(ع) می گوید: چون بامداد روز عاشورا لشکر دشمن رو به سوی امام آورد آن حضرت دست های خود را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: "اللهم انت ثقتی فی کل کرب و انت رجائی فی کل شده و انت لیف فی کل امر نزل لی ثقه و عده ....

بارخدایا تو پناهگاه منی در هر اندوهی و تو امید منی در هر سختی و تو در هر مشکلی تنها مورد اعتماد منی، چه بسا اندوهی که دلها در آن سست شود و تدبیر در آن اندک گردد و دشمن در آن شاد گردد که من آن را به درگاه تو آوردم و شکوه پیش تو کردم، پروردگارا من خود را به تو می سپارم و تنها آرزو و تقاضایم به سوی توست، چه کسی جز تو می تواند مرا از غم و اندوه رهایی بخشد، پس تویی صاحب اختیار هر نعمت و دارندة هر نیکی و پایان هر آرزو و امیدی.

در این هنگام دشمن برای نمایش قدرت، اسب های خود را در اطراف خیمه های امام(ع) به جولان درآوردند و آن خندق را در پشت خیمه ها و آتش ها را که در آن شعله می کشید دیدند زبان به طعنه و دشنام گشودند و شمر بن ذی الجوشن قهرمان رسوایی، بیش از همه بی شرمی از خود نشان داد. مسلم بن عوسجه خواست با تیری او را بزند امام او را از کار منع کرد و فرمود: من خوش ندارم آغازگر جنگ باشم.

اوضاع لحظه به لحظه بحرانی تر و حمله از جانب دشمن نزدیک تر می شد، امام حسین(ع) که خود را برای دفاع مقدس آماده می ساخت، عمامه رسول خدا(ص) را بر سر گذاشت و ردای وی را پوشید و شمشیر مخصوص پیامبر(ص) را به کمر بست. بر شتر خویش سوار شد و قرآن را روی دست گرفت و با این هیئت و قیافه جذاب ملکوتی به سوی دشمن حرکت کرد، وضع امام نشان می داد که می خواهد سخنرانی کند، فرماندهان خودفروختة لشکر دشمن که می دانستند اگر حسین(ع) با این قیافه جذاب معنوی که از قیام مقدس پیامبر(ص) حکایت می کرد، سخنرانی کند و مردم به سخنان او گوش بدهند، ممکن است انقلابی در روح شنوندگان ایجاد کند و یک انفجار عظیم داخلی در داخل سپاه عمر بن سعد به وجود آید، این بود که فرماندهان قشون برای اینکه مردم سخنان امام را نشنوند به جار و جنجال و داد و فریاد و هلهله که حربه عاجزان است، پرداختند و امام در مقابل آنها آن قدر شکیبایی از خود نشان داد و بالاخره هوچی ها خسته و آرام گشتند.

 

6. سخنان پرشور امام در صبح عاشورا

امام در آن هنگامه پرهیاهو که بیشتر آنان می شنیدند با صدای بلند فریاد زد: ای مردم عراق! در کار خود شتاب نکنید و سخنان مرا گوش دهید تا آنچه وظیفه من است و بر من حق دارید، برای شما بگویم و حجت و دلیل خود را بیان کنم، پس اگر انصاف دهید باعث سعادت خود شماست و اگر انصاف ندهید، پس نیک بنگرید که مبادا کار شما بر شما اندوهی باشد، سپس دربارة من آنچه خواهید انجام دهید؛ هیچ مهلت ندهید، همانا ولی من آن خدایی است که قرآن را فرستاد و او است سرپرست و یار افراد شایسته که امام توجه قشون دشمن را به خود جلب کرد با بیانی رسا و محکم خطابه مهم و تاریخی خود را آغاز کرد و حمد و ثنای پروردگار را بجا آورد و به آنچه شایسته بود از او یاد کرد و بر پیغمبر خدا و فرشتگان و پیامبران درود فرستاد. سپس فرمود: مردم نسب مرا بررسی کنید و ببنید من کیستم و از چه خاندانی هستم، آنگاه با خود فکر کنید و خویشتن را ملامت کنید و بنگرید آیا کشتن من و دریدن پرده حرمتم برای شما سزاوار است؟ آیا من فرزند پیغمبر شما نیستم؟ آیا حمزه سیدالشهدا عموی من نیست؟ جعفر بن ابیطالب که با دو بال در بهشت پرواز می کند عموی من نیست؟ آیا به شما نرسیده است که پیامبر در باره من و برادرم فرموده: "هذان سیدا شباب اهل الجنه" که این دو سرور جوانان اهل بهشتند؟  پس اگر سخن مرا باور کنید، حق همان است به خدا از روزی که خدا دروغگو را دشمن دارد، دروغ نگفته ام و اگر آنچه می گویم باور ندارید از جابر بن عبدالله انصاری و ابوسعید و سهل بن ساعدی و زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید آنان به شما خواهند گفت که این حدیث را درباره من و برادرم از رسول خدا(ص) شنیده اند آیا این حدیث پیامبر(ص) کافی نیست که شما را از ریختن خون من باز دارد؟ اگر در این حدیث پیغمبر(ص) شک دارید آیا در این مطلب هم شک دارید که فرزند پیغمبر شما هستم؟ و به خدا قسم از شرق تا غرب عالم پسر دختر پیغمبری جز من وجود ندارد وای بر شما آیا من کسی را از شما کشته ام که خون او را از من می خواهید؟ یا مالی را از شما برده ام یا به کسی جراحتی وارد کرده ام که می خواهید به کیفر آن خون مرا بریزید؟ همه آنان خاموش شده سخنی نگفتند. پس از آن فریاد زد ای شبث بن ربعی و ای حجار بن ابجر و ای قیس بن اشعث و ای یزید بن حارث آیا شما به من ننوشتید که میوه ها رسید و باغ ها سرسبز شده و تو بر لشکری آماده یاریت، وارد خواهی شد؟

قیس بن اشعث گفت: ما نمی دانیم تو چه می گویی ولی تسلیم حکم پسرعمویت (ابن زیاد) بشو زیرا که ایشان چیزی جز آنچه تو دوست داری درباره تو انجام نخواهد داد؟

سخنان گرم و پرشور امام(ع) چندان تاثیری بر عواطف مذهبی دشمنانش نگذاشت، بنابراین جوابی را که از ناحیه آنان دریافت کرد این بود که باید خود را تسلیم یزید کند و گرنه کشته خواهد شد. پاسخ امام در قبال خواسته آنان این بود که: "لا والله لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید: نه به خدا قسم من دست ذلت به دست شما نخواهم داد و مثل بندگان ذلیلانه فرار نخواهم کرد

گروهی که قریب سی نفر بودند از سخنان امام منقلب شدند به طوری که دست از جان شسته و به صفوف امام پیوسته و مرک با حسین(ع) را بر زندگی با عمال حکومت سپاه اموی ترجیح دادند. این گروه از پیشنهادی که امام(ره) برای جلوگیری از خونریزی کرده بود اطلاع داشتند و از اینکه عمال خودفروخته حکومت هیچ یک از سه پیشنهاد فرزند پیغمبر(ص) را نپذیرفتند به شدت ناراحت شدند به عنوان اعتراض به فرمانده سپاه گفتند: فرزند دختر پیغمبر(ص) برای صلح سه پیشنهاد می کند ولی شما هیچ یک را نمی پذیرید؟ این بود که به اردوی امام پیوستند و در رکاب آن حضرت جانبازی نمودند.

/ 4 نظر / 33 بازدید
مريم

چقدر قشنگ توضيح دادي ناهيد جان مطالبت خيلي جالب و خوندني هستن[گل]

ali

سلام مطلبتون زیبا بود[دست][دست][دست] در این روزای عزیز منتظر دعاهای زیبای شما هستم[گل][گل][گل] صله رحم هم در این ایام توصیه شده دوستان هم جزوشون هستند هر موقع هم اومدید بی خبر نیایین ، مرسی که نظر هم میزارین [لبخند]

ایمان

ولی کاش مارو با افکار امام حسین آشنا میکردن.نه تکرار مکررات که مثلا بدنش چقد زخم داشت.اون تشنه عدالت بود,نه تشنه آب

ali

با سلام و آرزوی قبولی عزاداری ها و طاعات و عبادات شما در این روزهای شریف [فرشته] مطلبتون زیبا بود[گل][گل][گل]